معامله با پیچ و تاب: داستان سیستمی است که آزمایش زمان را کرده است

 ایچیموکو سیستم تجارت در دهه 1930 در ژاپن توسعه یافت. شخصیت من ایچی با استفاده از ابر ایچیموکو نشانگر (لطفا توجه داشته باشید: اگرچه این مربوط به تجارت است ، این مجموعه از پست ها عمدتا برای سرگرمی است و با تنظیم قیمت Bitcoin ساخته خواهد شد). برای اقساط ، ما از جنبه های مختلف شاخص تجارت استفاده خواهیم کرد که روش متفاوتی را برای یادگیری ارائه می دهد.

مانند هر داستان ، داستان از نظر زمان با جزئیات و جزئیات بیشتر و عرفانی تر می شود. همه چیز بستگی دارد که ایچی تصمیم دارد در مسیر خود برای یافتن راه خود به خانه طی کند. (همچنین توجه داشته باشید: من کلمات را هنگام استفاده از نام واقعی نشانگر برجسته می کنم تا بتوانید سپس آن را استفاده کنید گوگل و خودتان در این باره بیشتر بیاموزید. به یاد داشته باشید 5 شاخص وجود دارد ایچیموکو سیستم تجارت.) قسمت اول مقدمه است. در اقساطی که دنبال می کنید ، می توانید انتظار داشته باشید که طرح درست مانند آنچه در دنیای تجارت ارزهای رمزپایه انجام می شود ، توسعه یابد.

قسمت اول: داستان ایچیموکو سانجین – “چه مردی در کوه می بیند”

ایچی در شهر توکیو متولد شد. پدرش ، ساتوشی پسر یک ماهیگیر ، یک معدنچی طلا بود که زندگی را از همان آغاز فروتنانه آغاز کرد. با گذشت سالها و پس از فداکاری های زیاد ، او راه خود را در زندگی باز کرد و عملیات استخراج خود را بدست آورد. مادر وی ، سومیکو ، یک پرستار در بیمارستان محلی بود و در جامعه خود بسیار دوست داشتنی بود.

ایچی هرگز فرصتی برای ملاقات با او پیدا نکرد. مادر وی اندکی پس از تولد وی درگذشت.


او به یاد می آورد که نیمه شب گریه پدرش را شنیده است. پدرش احساس گناه کرد که چرا این سالها وقت نکرده فرزندش را بزرگ کند. او همچنین از اندوه همسرش پر شده بود. قبل از تولد ایچی ، ساتوشی و سومیکو آرزو داشتند که در کوههای دور از شهر متمرکز زندگی کنند. آنها رویای زندگی در هوای تازه ، نوشیدن آب کوه و پرورش غذای خود را داشتند. هر دو آرزوی حفظ حریم خصوصی و یک شیوه زندگی ساده را داشتند. اکنون ، بعد از دهه ها و فداکاری برای اطمینان از اینکه فرزندش ایچی زندگی اقتصادی خوبی دارد ، ساتوشی در اواخر سالهای زندگی خود بود. شبی که ساتوشی با پسرش خداحافظی کرد ، مطمئن شد که یک درخواست نهایی را قبول می کند. پدرش از ایچی خواست به سمت سه کوه مقدس حرکت کند و خاکسترهای خود را در جایی که او و همسرش برای همیشه آرام می گیرند ، گسترش دهد. قبل از اینکه ساتوشی نفس آخر خود را بکشد ، ایچی به پدرش قول داد که درخواست او را برآورده خواهد کرد.

مسیر رسیدن به سه کوه مقدس آسان نخواهد بود. هیچ جاده ، قطار یا هر نوع حمل و نقل وجود نداشت. بسیاری به ایچی گفتند که او در این سفر می میرد. او برای زنده ماندن در طبیعت و صعود به 20000 فوت آموزش ندیده است. همه به سفر او شک کردند؛ تا جایی که نبض خود را در روزنامه محلی نوشت تا او را متقاعد کند که بماند. به دلیل موفقیت پدرش و تنها پسر ایچی و آخرین وارث باقی مانده در بسیاری از شرکت در مورد اینکه چه کسی در صورت فوت وی مسئولیت را بر عهده خواهد گرفت.

او به یاد داشت که داستانهایی را می فهمد که چگونه پدر و پدربزرگش در کنار سواحل ماهیگیری می کردند تنکانسن رودخانه ماهی ها فراوان و سالم بودند. آب آنقدر شفاف است که می توان از پایین آن را دید. این رودخانه از ذوب برف از سه کوه مقدس تغذیه می شد. با این حال ، رودخانه تنکانسن خود خطرناک بود و دارای بخشهای فرار بود. اگرچه این سریعترین مسیر کوهها بود ، اما ایچی می دانست که بخشهایی وجود خواهد داشت که نتواند با خیال راحت در قایق خود باشد. در زمان ، او باید پیاده شود و در امتداد خیابان راه برود کیجونسن دنباله دار.

ماه ها پس از مرگ پدرش ، ایچی پس از یک رژیم آموزشی برای آماده سازی ، راهی ماجراجویی یک عمر شد. وی در آنجا که قرار بود یک ماجراجویی طولانی در تابستان باشد ، شهر توکیو را ترک کرد.

سرنوشت اما راهی متفاوت برای او در نظر داشت.

آغاز بقیه زندگی او

او وارد ورودی شد تنکانسن طبق برنامه. آسمان های صاف و زیبا. در آن روز رودخانه آرام بود و اعتماد به نفس ایچی را راحت کرد که این سفر کوتاه به پایه کوه آسان خواهد بود. نخلستان های مقدس ژاپن دهانه این دهانه را احاطه کرده اند تنکانسن. هنگامی که ایچی سوار قایق خود شد و در امتداد رودخانه شروع به رانش کرد ، او را به دنیای دیگری منتقل می کنند ، دنیایی که به زمان دیگری خفه می شود. هوا بوی او متفاوت بود. آب آنقدر شفاف و نامرئی به نظر می رسید.

در عرض چند ساعت کوتاه ، زندگی خود را در شهر فراموش کرد. او به سرعت فهمید که این سفر نه تنها پدر و مادرش را به خانه می آورد بلکه یک سفر خودآگاهی است. شب ها که می گذشت برای اولین بار ستاره دید. شنیدن صداهای طبیعت در طول شب برای او عجیب بود. خوابیدن برای او سخت بود. برای اولین بار احساس بیداری کرد او فهمید که هنگام سفر به سمت شمال و دورتر از شهر متمرکز ، احساس آزادی بیشتری نسبت به گذشته دارد. با گذشت روزها سرانجام وی به پایگاه سه کوه مقدس رسید.

در این هنگام او خسته و گرسنه بود. او که در کنار ماهی و بسیاری از شبهای بی خواب زندگی می کرد و به تماشای ستاره می پرداخت ، می دانست که باید آخرین فشار را برای والدین خود به قله برساند. صعود به قله طولانی نبود ، اما قرار بود سهموی و شیب دار باشد. این آخرین فشار آن چیزی بود که وی فکر می کرد اوج تلاش او برای آوردن مادر و پدرش به محل استراحت نهایی آنها است.

پس از روزها کوهنوردی ، چنان سرد شده بود که استخوانهایش جغجغه می انداخت. وقتی در کوله پشتی خود را به خاکستر مادر و پدرش رساند ، دستانش لرزید. سرانجام به قله رسیده بود. قولی که به پدرش داد به او قدرت قدرت را داد تا علی رغم تمام صداهایی که در سر داشت ، دست از تلاش بکشد. ثابت شده است که اشتباه تمام افرادی که به او شک کردند و آگهی ترحیم وی را نوشتند. او دعایی خواند ، تصویری از والدینش در دست داشت و اجازه داد تا خاکستر آنها را با خود ببرد. در همان لحظه ، وقتی برای پدرش فکر می کرد برای اولین بار در زندگی خود احساس آرامش کرد. او می دانست پدر و مادرش در خانه و در صلح با هم هستند.

سفر به پایین

اکنون هر کوهنورد به شما خواهد گفت که صعود از راه بالا شروع نمی شود ، بلکه از مسیر پایین شروع می شود. او آخرین دعا را خواند و تصمیم گرفت در حالی که می توانست هوا را بدتر ببیند ، در مسیر پایین کوه سفر کند. همانطور که از کوه روی کوه پایین آمد کیجونسن دنباله ای که او سرانجام به آن پیوند داد تنکانسن رودخانه وی توانست چندین روز رفت خود را که از میان گردنه های کوهستان می پیچد عبور دهد. در بعضی مواقع ، باد ناپایدار و رودخانه پر از شتاب بود. اما دوره هایی از آرامش نیز وجود داشت.

هنگامی که ایچی در امتداد رودخانه به سمت شرق حرکت می کرد و در ارتفاع پایین می آمد ، متوجه تشکیل ابرهای طوفانی شد. این باعث تعجب او شد زیرا او چند روز بدون هیچ تلاشی روی رودخانه رفت. حالا بادها بلند می شدند ، باران چنان می بارید که او به سختی می توانست چند سانتی متر از جلوی صورتش را ببیند. چیزی که ایچی متوجه نشد این است که زندگی او در شرف چرخشی است که برایش برنامه ریزی نکرده است. در اواسط این طوفان ، او به نوبه خود از جنوب غربی (قرمز x) به سمت خانه بازگشت. درعوض او با رودر روبرو می شود و به رودخانه شرقی می رود نوسان و دوره های آرامش. یک روز که روی قایق خود خوابیده بود ، طوفان دیگری از خواب بیدار شد و به رودخانه پرتاب شد. قایق Ichi قطعه قطعه شد و حالا او در حال پیاده روی در امتداد رودخانه و مسیر Kijunsen بود. او نمی دانست کجاست. او می توانست سه کوه مقدس را از فاصله پشت سر خود ببیند و در این هنگام با باران بر روی او تصمیم گرفت اردوگاه را برپا کند و طوفان را بیرون بکشد.

Mike Owergreen Administrator
Sorry! The Author has not filled his profile.
follow me
Adblock
detector